بیا با هم ...

دلنوشته های اجتماعی سیاسی من
در سروش به ما بپیوندید
نقشه ی راه...
چه چیزی عوض شده؟! چه توقـعی داریم که امروز امام زمان بیاید؟!
چــرا باید امـام زمــان بیایـد، وقتی همـان مردمی هستیـم که هزار و چهارصد سال پیش یازده امام را تنها گذاشتیم...
منطقی باشیم! چرا امام زمانی که حضورش را هزار سال از مردم دریغ کرد، باید ظهورش را به ما ارزانی بدارد؟ وقتی به آن حد از بلوغ نرسیده ایم که امام زمان از آمدن به جمع ما خوف نداشته باشد!
باید در یک زمـین کوچک، بازی را آزمایشی اجرا کنیم تا اگر مربـی پسندیـد ما را به زمین اصلی راه بدهد.
باید خود را محـک بزنیم تا معلوم شـود: چه کسانی در راه رسیدن به هدف استقامت به خرج می دهند و چه کسـانی رفیـق نیمـه راه انـد؟ چه کسانی هـدف را شنـاخته اند و چه کسانـی هدفشان از گامهای الهی هم دنیا است!؟...
اگر در قبــال این انقـلاب که وجهـه ی الهی دارد، درست انجام وظیفه کنیم، پالس مثبتی خواهد بود به امام زمان ... برای مهیا بودن شرایط ظهور... برای قدرت اسلام و منزوی شدن شیطان...!
بسم الله...
...رهبر انقلاب: »باید برای انقلاب حرف بزنید، باید برای گفتمان انقلاب تلاش و کار کنید»
پیشنهادی سردبیر

بوی مادر- ویژه نامه فاطمیه و شهدا

شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۱۰ ب.ظ

 

وعده‌ای که عملی شد   (از زبان همسر سردار شهید: محمدجواد روزی­طلب)

 

... جنازه ی شهید را آورده بودند. صبح، زودتر از همه از خانه بیرون رفتم تا با جنازه ی حاج جوادم خلوتی کنم و او را ببینم. درِ تابوت را باز نکرده بودند تا من برسم.

در تابوت را باز کردند، سر و رویش خیلی تمیز بود، مثل اینکه تازه از حمام آمده بود. روی صورتش شبنم نشسته بود. همین طور که محوش شده بودم دیدم که دستش خونی است، خون هم تقریباً تازه بود. دیدم حاجی با دستش، لباس‌هایش را بالا گرفته و جای تیری که به پهلویش خورده و باعث شهادتش شده را به من نشان داده است. یاد حرفش افتادم که گفته بود: «وقتی شهید شدم، خودم نشانت می‌دهم کجایم تیر خورده». حتی بعد از شهادتش هم به قولش عمل کرد...

در شب شهادت حضرت زهرا در عملیات کربلای 5، از جانب پهلو زخمی شد و با همان زخم به شهادت رسید. قرار بود رمز عملیات «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» باشد، اما شهید حاج حسین خرازی گفته بود بیایید رمز این عملیات را «یازهرا» بگذاریم...

 Shiraze.ir

(کد خبر: 53743)

 

 

ایام فاطمیه و راه بازگشت

چند شب قبل از عملیات، احمد همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. نهر ابوعقاب پر از موانع بود. به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند. سنگرهای کمین عراقی ها را شناسایی کردند. پس از شناسایی، در حال برگشت، هر دو در سیم های خاردار و لابه لای موانع گیر کردند، طوری که حتی نمی توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جذر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند و نمی توانستم تکانی بخورند و سر و صدایی بکنند... هر قدر تلاش کردند که خود را رها کنند نتوانستند؛ راه بازگشتی نیست، گویا وقت خداحافظی شده!  در حالی که اشک در چشمان شان حلقه زده بود، هم دیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود به حضرت زهرا (سلام الله علیها) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم های خاردار نجات پیدا کرد. اما وضعیت احمد بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به طرف نیروهای خودی برگشت...

که به عقب برمی گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می آید. ترسید و با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی ها هستند! حتماً احمد را گرفته اند و حالا به طرف من می آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، دید احمد است. باور کردنی نبود! احمد خود را در آغوش او انداخت و با صدای بلند گریست، چند دقیقه هر دو گریستند. پرسید: «چه طوری نجات پیدا کردی؟»

: «نمی دانم چه شد! هر قدر تلاش کردم که خود را از شر سیم های خاردار خلاص کنم نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می شد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدمیکی یکی سراغ آن ها رفتم. امام علی(علیه السلام)، امام حسن(علیه السلام)، امام حسین(علیه السلام) ... جوابی نیامد. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(سلام الله علیها) دراز کردم و با تمام وجودم از او خواستم که نجاتم بدهد. نذر کردم. گریه کردم. التماس کردم. دعا کردمدر همین حال احساس کردم

یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

(شهید جولاییان/اروند خاطرات، 208)

 

 

میهمان مادر

 

نیمه ی شباز خواب پریدم!

صدای گریه می­ آمد

کمی که به خودم آمدم متوجه شدم صدا از توی هال است، جایی که عبد الحسین خوابیده بود...

حدس می زدم عبد الحسین بیدار است و مشغول مناجات! وقتی فهمیدم خواب است جا خوردم و کمی ترسیدم. کمی دقت کردم دیدم دارد با حضرت زهرا (سلام الله علیها) حرف می زند. بلند بلند مثل مادر جوان­مرده ناله می کرد و درد دل! اسم دوستان شهیدش را می برد... اونها همه رفتن مادر جان! پس کی نوبت من می شه؟

سر و صدایش هر لحظه بیشتر می شد؛ ترسیدم که از صدایش همسایه ها بیدار شوند! دستپاچه صدایش کردم: عبد الحسین! چند بار دیگر بلندتر صدایش کردم، یکپاره از خواب پرید. صورتش  خیس اشک بود. گفتم: از بس که رفتی جبهه دیگه توی خواب هم فکر منطقه ای!

انگار تازه به خودش آمد. ناراحت گفت: چرا بیدارم کردی؟! پتو را انداخت روی سرش و رفت توی اتاق، گوشه ای کز کرد. با ناراحتی گفت: من داشتم با بی بی درد دل می کردم، آخه چرا بیدارم کردی؟! خودم را که جای او گذاشتم بهش حق دادم. خواستم از ماجرای خوابش سر در بیارم، اما چیزی نگفت.

وعده ی دیدار نزدیک بود و عبد الحسین خود را مهیای سفر می کرد، سفری که بازگشت ندارد...

***

از زبان همسر شهید عبد الحسین برونسی

 (بین همرزمان شهید مشهور است که حضرت صریقه ی کبری زمان و مکان شهادتش را به او فرموده بود و آن قدر این قضیه آفتابی بود که شهید به رفقای رزمنده اش گفته بود: اگر من در فلان تاریخ و فلان جا شهید نشدم در مسلمانی ام شک کنید).

 

 

 

خاکهای نرم کـوشـک ص239

نظرات (۱)

هر چند خاطره زیبا بود .

http://khabis.ir
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">